مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

 

سلام

miniature landscape

 

امروز چند كار از آقايان دولتي، بروجردي، ويسي و يكي از

كار هاي خودم را مي بينيد.

 

بابك دولتي را با وبلاگ وزين ((سنگها)) همه مي شناسيد. بشنويد دو رباعي

از ايشان را:

من از نگهت ترانه اي خواهم ساخت

راهي به دل كرانه اي خواهم ساخت

يارا اگر اين عمر گذازد از تو

منظومه ي عاشقانه اي خواهم ساخت

***

يك مشت گل بزك شده پتياره

بي ريشه و بي هويت و آواره

ارزاني تو از اين جهان سبز است

گلدان پلاستيكي بيچاره

 

محمد ويسي از شاعران خوب كرمانشاه مي باشد كه (( ايستگاه)) غزل هايش

معرف حضور همه هست. دو رباعي هم از ايشان بخوانيد.

 

يلدا يلدا دراز و تيره شب من

چيزي ديگر نمانده است از تب من

در برف ببين يخ زده يك دست لباس

اما نام ات يخ نزده بر لب من

***

با بودن او بهشت را فهميدم

آن روح پري سرشت را فهميدم

وقتي كه به اين سادگي از دستم رفت

بي رحمي سرنوشت را فهميدم

 

Running in the forest

 

و اما مسعود بروجردي

 

به تازگي شاهد غزل هاي زيباي مسعود صادقي بروجردي كه از شاعران

كرمانشاه مي باشد در وبلاگ ((. . . كه دوستت دارم)) هستيم. صادقي

بروجردي از غزلسراياني است كه شعر را خوب مي شناسد. مطمئنا از ايشان

بيشتر خواهيد شنيد. عاشقانه ي زير از اوست.

 

پري دريايي

انتظار طلوع خويشتن ام، كه مرا آسمان بسوزاند

انتظاري كه حق آغوش خالي ام را زعشق بستاند

بي تو خشكيد جرأت لب هام رويشان اشتياق تاول زد

نيست لب هات تا شفايم را نسخه ي كوچكي بپيچاند

بي تو مثل مه و شب و دريا قصه ام تور بود و ماهي گير

وكمي ابر كه دلش را از رنج خاكستري بباراند

پري سال هاي دريايي! عشق! طوفان! غروب! آرامش!

با همه چيز آمدي كه زمين قصه ام را به من بفهماند

بي خبر از تو ام چقدر بد است گر چه از قصه ي تو فهميدم

رد پاي پري دريايي روي دريا به جا نمي ماند

 

 

و اين هم كاري از خودم

 

دريا پرنده اي ست كه مي خواند، من صخره اي كريه و تنومند م

دريا پلي ست بين من و فردا، اما من آن هميشه ي در بندم

اينك تويي كه حادثه اي سبزي، چون پيچكي بر آمده از امواج

اينك منم كه خسته در اين ساحل، به بندري غريب همانندم

صد ها فرشته دور و برت هستند، با شال هاي ليمويي كمرنگ

كم كم جوانه مي زند از اعماق، تصوير هاي سنگي لبخندم

تو حرف مي زني . . . كلمات آرام، از ابر هاي يخ زده مي ريزند

بر من كه سالهاست مه آلودم، بر من كه سالهاست نمي خندم

مي خندي و لبان تو مي پاشند، بر فلس هاي نقره اي قلبم

ماه از شكاف بين لبت پيداست، اي كاش من به ماه بپيوندم

اين صخره ي بزرگ بدون تو يك لحظه نيز زنده نخواهد ماند

از من مگير سكر لبانت را، من به تو و لبان تو پابندم

تو باز مي روي به دل دريا، چون پيچكي فرو شده در امواج

و آب مي شوند به دنبالت، غضروف هاي سخت و تنومندم

شايد هزار سال دگر روزي، سنگي شوم كه همدم ماهي هاست

شايد زنان كولي قالي شوي، بر ساحلي نمور بيابندم

دريا پرنده اي ست كه مي سوزد، دريا پلي ست بين من و پايان

من درد دارم آه، پناهم ده، دارم در اين سياهي . . . مي گندم!

 

تا فرصتي ديگر.

 

 

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]