مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸٢/۱٠/٧
 

Imagine

. . . مرا تو بی سببی

نيستی

 

باز هم سلام

 

مصيبت بم دل همه يشاعران را به درد آورد. بشنويد درد دل بيژن ارژن را

 

اين شاخه ي خرماست كه شيون كرده
آتش بر هرخرابه روشن كرده
خرماي مضافتي بم يك عمر است
اين زلزله را سياه بر تن كرده

 

آن مرد پي جوان خود مي گردد
اين در پي داستان خود مي گردد
در پاي خرابه هاي بم دختركي
دنبال برادران خود مي گردد

                            بيژن ارژن

 

 

انجير زار وحشي و رؤيايي! اين پست فطرتان هم آغوشت
آواز سكر بار تو را كشتند، تو ماندي و ترانه ي خاموشت

تو ماندي و دو چشم تسلي بخش، جسمي به خاك مانده و نوراني
شمشير هايي آخته در قلبت، مشتي حرير سوخته تن پوشت

تو چون خدايگان اساطيري، آرام خفته بودي و ترسايان
كفتار سا به ولوله مي بردند، آب مقدس از تن مدهوشت

اما من انتقام صدايت را، يكروز مي ستانم از اين مردم
فردا دو بال نقره اي و بي وزن، كم كم طلوع مي كند از دوشت

آن روز تو به هيئت خورشيدي، از باتلاق هاويه مي رويي
و چشم هاي خسته ي من پيداست، در لا به لاي گيسوي مغشوشت

باران دوباره بذر مي افشاند، نارنج هاي دامنه مي رويند
دستان زخم خورده ي آزادي، فواره مي زنند از آغوشت

از دور مي درخشي و مي آيي، پروانه هاي پيرهنت در باد
ماهي بلند بسته به گيسويت، آويخته ستاره اي از گوشت

مي بينمت كه خفته اي و باران، بر پوست ظريف تو مي لغزد
سر مي نهم دوباره به آرامي، بر شانه هاي زخمي و مخدوشت

انجير زار وحشي و رؤيايي! بر بسترت بخواب كه فردا صبح
اين زندگي، من و همه ي غم هات، ناگاه مي شوند فراموشت . . .

                                                                ايلشن جلاسي


 

خاك و خدا و عشق . . . و انسان شروع شد
آغاز مي شديم كه پايان شروع شد

در ذهنمان خيال پريدن جوانه زد
گندم بهانه بود، ـ و عصيان شروع شد

با جرم لمس ميوه ي ممنوع باغبان،
تبعيد، ـ و شكنجه و زندان شروع شد

محكوم مي شديم به حبس ابد همه
فصل عذاب و غربت انسان شروع شد

با اين خيال  خام : (رسيدن به اصل مان)
از كوه رد شديم، بيابان شروع شد

اسفند مان گذشت به اميد نو بهار
روز نخست عيد زمستان شروع شد

انسان مچاله مي شد و در ذهن خسته اش
گندم دوباره رست، ((غم نان)) شروع شد

                                       رضا اربعين 

 

تا بعد!

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]