مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸٢/۱٢/۱۸
 

 

 

 

دوستت دارم و آسمان قدری بلند تر ميشود

 

 

                                                   نزار قبانی

اين هفته يک کارعاشورايی برايتان می نويسم

 

به علت بلند بودن شعراز شعر ديگران امروز نميتوانم استفاده کنم تا شماره ی بعد. 

ضمنا امير محمدی دوست شاعر و همشهريم وبلاگ هوای تازه را راه انداخته اند او را تنها نگذاريد اين وب به داستان میپردازد و بسيار ارزشمند است . تا بعد !

 

 

 

 

 

 

 صحرا سراسر درد و فرياد است امروز

خورشيد زير تيغ جلاد است امروز

 

ممسوخ كركسهاي صحرا جمع گشتند

ول ول كنان دور جسدها جمع گشتند

 

خون خدا را سر بريدند آي مردم!

حبل الوفا را سر بريدند آي مردم!

 

خروار خروار آتش و دود است اينجا

دروازه هاي عدل مسدود است اينجا

 

زنهاي دارالحزن را زنجير كردند

فرزند ها را كشته يا زنجير كردند

 

نوزادي از خون سرخ تيري در گلويش

آرام ، ماهي سر نهاده بر گلويش

 

تاريخ مي خواهد غمي ديگر بسازد

مرثيه اي و ماتمي ديگر بسازد

 

مرثيه ي خون سياوش باز بر پاست

صحرا نشينان ، قتل كورش باز بر پاست

 

عيسي دوباره بر صليبش سرخ گون است

هابيل اينجا بار ديگر غرق خون است

 

هفتاد و دو شمشير و دشنه بر زمينند

هفتاد و دو آهوي تشنه بر زمينند

 

من پشت انبوهي خس و خاشاك پنهان

تصوير تلخي از خيانت هاي انسان

 

از جنگ با كفتارها پرهيز كرده

اينك! بهار سبز را پاييز كرده

 

دست شغاد مرگ را از پشت بستم

پيمان با فرزند زهرا را شكستم

 

من آخرين هم رزم ثارالله بودم

تا ديشب آرام و رفيق راه بودم

 

وحشت تمام قامتم را سرد كرد آه

من را بدل به هرزه اي نامرد كرد آه

 

هرگز نگفتند او رفيقي خاذ خو داشت

هفتاد و سه! هم عهد را در پيش رو داشت

 

هرگز كسي از هستيم چيزي نگفته است

از اين نفاق و پستيم چيزي نگفته است

 

تاريخ شايد نام من را پاك كرده

جايي در اين افسانه ها يم خاك كرده

 

شايد زمان نام مرا از ياد برده است

روح سيه فام مرا از ياد برده است

 

در من ذلالت ريشه اي ديرينه دارد

جرم و جنايت ريشه اي ديرينه دارد

 

از جنگ با مقدونيان هم تن زدم من

بر « آريوبرزن » شبيخون من زدم من

 

« استخر » را بر دوش من آتش گرفتند

بر دوش رخوت پوش من آتش گرفتند

  

***

 

آري كماكان بي صدا چون سنگ هستم

تصوير انساني سراسر ننگ هستم

 

پاهايم از وحشت كرخت و سرد گشتند

لبهايم آويزان ، كريح و زرد گشتند

                   

***

 

يك زن، شبيه آفتابي دست بسته

پاي درختي سوخته، بي سر، نشسته

 

ميگريد آشفته، زمين را و زمان را

ميبوسد آهسته، گلوي آسمان را!

 

انگار او« زهرا » ست ، پهلويش شكسته است

يا « مريم » ست او پيش عيسي يش نشسته است

 

جمعيتي مرجوم دورش را گرفتند

خفاشهايي شوم دورش را گرفتند

 

با چهره هايي مفتضح، خون خوار، وحشي

روحي لجنگون، نحس، بد كردار، وحشي

 

ماه ليالي را مي آزارند مردم!

رأس المعالي را مي آزارند مردم!

 

روي زمين بي رحم او را مي كشانند

اين لاشخورها بي محابا ميكشانند

 

الله الله! از شقاوت ازنفهمي

فرياد فرياد! از قساوت از نفهمي

 

صبر خلايق را سر آوردند اينها

شور پليدي را در آوردند اينها

 

بايد كسي كاري كند يك مرد يك شير

يك كوه با غيرت يلي جنگي نفس گير!

 

بايد دلاور مردي از ايران بيايد

با خاطرات رستم دستان بيايد

 

يا مردي از قوم محمد، قوم حيدر

مختار،حمزه، مالك اشتر،ابوذر

 

اما مجال آريا تازي نمانده است

جايبي براي پهلوان بازي نمانده است

 

خون رفيقان دشت را در بر گرفته

خورشيد دست خويش را بر سر گرفته

 

بايد خودم كاري كنم از پشت خاشاك

بيرون بيايم خشمگين، سر سخت، بي باك

 

فرياد خواهم زد تمام كينه ام را

خون دلم را ، ضجه ي ديرينه ام را

 

فرياد خواهم زد نجاسات زمانه!

بيهوده مي رقصيد مست و شادمانه

 

كاري نكرديد آفتاب ما نمرده است

نور دل ، ما ماهتاب ما نمرده است

 

دستي به عاشورا زديد آري فقط اين

شلاق بر دريا زديد آري فقط اين

 

آرامتان سر سام خواهد شد از اين پس

صد پشتتان بد نام خواهد شد از اين پس

           

***

 

اما من ننگين توانش را ندارم

بزدل تر از اينهام جانش را ندارم

 

اينجا وجودم فرق چنداني ندارد

بود و نبودم فرق چنداني ندارد

 

در آبگند گود ذلت مرده ام من

حيثيت مردانگي را برده ام من

 

ديگر توان ديدن خود را ندارم

ظرفيت حفظ تن خود را ندارم

 

غارتگران كشتند خنديدند رفتند

ياران همه در خاك غلتيدند رفتند

             

***

 

شب ميرسد از راه من تنها در اين دشت

نه پاي رفتن دارم و نه راه برگشت

 

گويي تمام آهوان در خواب هستند

حتي زمين و آسمان در خواب هستند

 

سردم شده دارم به مولا ميرسم باز

به سرزمين پاك رؤيا ميرسم باز

 

شايد طلوع صبح من هم رفته باشم

با كوله باري درد كم كم رفته باشم

 

  ***

 

ديشب همه ديدند چه سنگين مي آمد!

ماهي از اوج آسمان پايين مي آمد... ...!

                            

                               ايلشن جلاسي

 

زود تر بر ميگردم!

 

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]