مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸۳/۳/٢٦
 

دوست داشتن جنگ است!

                             اکتاويو پاز 

باز هم سلام ! از همه ی

كسانی كه لطف کردند

سر زدند ممنونم.

  

  

خبر اينكه « رضا حساس » شاعر حساس كرمانشاهی

اخيرا وبلاگ « سپيدار» را راه ندازي كرده اند

ايشان را تنها نگذاريد

 

 

اين هفته يكی از كارهای خودم را برايتان می نويسم تا

شماره ی بعدی كه

بيشتر به كار بچه ها خواهم پرداخت

زياده عرضی نيست!

 

كشتی بی دريا!

 

آرام باش كشتی بی دريا! آرام چون كبوتر كم رويی

با من بگو سكوت لبانت را ، چيزي كه هيچ وقت نمي گويی

 

چيزی كه ماه گفت پلنگان را ، چيزی كه گرگ با رمه می گويد

حرفی كه آبها به جنون گفتند، یا لوله ی تفنگ به آهويی!

 

با من كه سالهاست به دنبالت ، از آبهای زهر گذر كردم

چشمان تو برايم فانوسی، دستان تو برايم پارويی

 

وقتی لب تو باز شود در من ، عطر هزار چلچله می ريزد

عطر هزار پونه ی صحرايی، عطر گس جوانه ی ليمويی

 

وقتی لب تو باز شود، دنيا، لبريز از صدای تو خواهد شد

پر می كند صداي تو خونم را ، آن سان كه بركه را نفس قويی

 

پر می شود تمام من از لحظه ، در من زمان به هلهله می افتد

هر واژه از میان لبان تو قد می كشد به هيات شب بويی

 

زندان بهانه ايست برای مرگ ، زندان من سكوت لبان توست

يك چند مادرانه صدايم كن ، با لهجه ی مقدس بانويی

 

آن سال سال چندم باران بود ، سالی كه خنده های تو را دزديد

سالی كه دست هاي تو خشكيدند، از سينه ات گريخت پرستويی

 

آن روز روز چندم باران است، روزی كه خنده های تو می بالند

روزی كه تو دوباره به آرامی، از بين زخمهايم ... می رويی...!

  

يا علی!

 

 

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]