مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸۳/٥/۱۳
 

باز هم سلام !

 

مدت هاست كه فضای اين دنيای مجازی برايم كسل

كننده و ملال آور شده و

به دوستان هم كمتر سر می زنم باشد كه از اين به بعد

كمی جدی تر باشم.

خبر اين هفته اينكه شاعر جوان هم دياريمان آقای‍‍‍‍‍

« فرشاد صفايی » با

وبلاگ « تغزل » به جمع وبلاگ نويسان پيوست . او را

تنها نگذاريد .

اين هقته يك كار از شاعر جوان شهرمان آقای «حامد شاهين

مهر» خواهيد خواند و

يك غزل از استاد برجسته جناب آقای « منوچهر ناصحی » كه از

شاعران خوب

كرمانشاهی و مقيم تهران هستند و چند رباعی از بيژن

ارژن عزيز! زياده

عرضي نيست . تا بعد!

 

 

كنار زن همه ی پرده های دنيا را

و باز كن همه ی قفلهای درها را

كه تا رسوخ كنم در ترانه های تنت

و زندگی كنم آن چشمهای زيبا را

دلم خوش است به اينكه پرنده خواهم شد

دلم خوش است به اينكه ترانه ها ما را

پرنده ای بشود در هوای آبی تو

كه آن پرنده بميرد تمام دنيا را

كه سالهاست تمام پرندگان جهان

به دستهای شما بسته اند دل ها را

و جاده ها كه مرا تا تو می كشند هنوز

و اين جهان كه مرا كفش می شود، پا را

و آب های جهان را شراب می خواهم

شود‍‍‍‍؛ كه نوش كنم جرعه جرعه دريا را

كه من مسافر غمگين ترين فصول شوم

و هی مرور كنم لحظه های فردا را

- غروب و بوی غريب پرنده ای در باد

و باز شاعر غمگين كه مرده اين جا را...

 

حامد شاهين مهر

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد از تو ای چشمت بهاری جاودانی

من ماندم و پاييز جانسوزی كه دانی

غربت گلويم را به سختی می فشارد

در هاله ای از لحظه های بی نشانی

بر شاخسار هستی ام برگی نمانده است

بيهوده ديگر شاخه ها را می تكانی

اين لاله ی پوسيده از نا باوری را

تا چند در گلدان خالی می نشانی؟

تب در ميان استخوانم آشيان كرد

چون داركوبی بر درخت زندگانی

يك شب ز راه چشمهای سبز رنگت

از سينه ی خاكم به دريا می رسانی؟

ديوان چشمت را هزاران بار خواندم

اما نديدم شعر سبز مهربانی

مجذوب آن چشمم كه چون امواج درياست

ياد آور ايام شيرين جوانی

من ساقی بزم هزار و يك شب درد

تو شهر زاد قصه گوی ديگرانی

كی ميتوان ناز تو زيبا را كشيدن

با اين دو دست پينه بسته ، استخوانی

تنها نشستن ، گريه كردن ، آه درديست

من دوستت دارم ، نمی خواهی بدانی؟؟؟

 

منوچهر ناصحی

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مرگ است كه بيش از تو به من نزديك است

چون پيرهن تو كه به تن نزديك است

امروز به هم رسيدن ما دور است

فردای بدون هم شدن نزديك است

 

 

تا چشمه نجوشيد سرازير نشد

در ذهن تو رودخانه تصوير نشد

با حرف زدن كسی به جايی نرسيد

با گفتن نان هيچ كسی سير نشد

 

بيژن ارژن

 

يا علی!

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]