مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸٤/٢/۳٠
 

 

مدرسه آنجا كه در مخيله ی ما

نقشه ای از انهدام پنجره ها بود...

                                                                          بابك دولتی

 

 

 

سلام به همه ی ياران عزيز! اين بار در فرصتی مناسب با موضوعی ويژه و بسيار

مسرور كننده شب بو را به روز خواهم كرد و آن هم چيزی نيست جز خبر چاپ كتاب

وزين ، اميدوار كننده ، و شگفتی زای « بابك دولتی» .

ديری بود كه تنها نه شاعران و دوستان همشهری بلكه غالب شاعران ودوستان اهل بخيه

و اهل ادب در سراسر كشور مشتاق شنيدن اين خبر بودند وانتظارمكتوب شدن نهايی

كارهای اين شاعر سرشناس را داشتند تا بالاخره وعده ی ايشان عملی شد و ما كارهای

زيبای بابك را در مجموعه غزلی با عنوان « دست نوشته های يك سنگ » خواهيم خواند

و اين كارها را در مقايسه با كارها و مجموعه شعر های ديگری كه به چاپ مي رسند به

قضاوت خواهيم نشست . اين کتاب در ۸۸ صفحه و تيراژ۲۵۰۰ نسخه  و توسط نشر « مديا» 

منتشر گرديده. دولتی نه تنها به عنوان يک شاعر بلکه از جهت موقعيت علمی نيز  

مايه ی مباهات کرمانشاهی هاست و هميشه جوانتر هايی من جمله خود من از راهنمای های

ايشان سود جستيم. او فعلا در دانشگاه آزاد مشغول تدريس به دانشجويان است

بنده نه به عنوان يك همشهری بلكه به عنوان يك مخاطب و بدون هرگونه غرض ورزی

مدعی هستم كه اين مجموعه خوانندگان را بسيار متلذذ و متعجب خواهد كرد و به بسياری

از شاعران ومنتقدين محترم بسياری چيزها را خواهد آموخت و اطمينان دارم همه ی شما

نيزبا من هم عقيده خواهيد شد البته همه ميدانيم که رباعی های زيبای بيژن ارژن شاعر معروف

همشهری نيز روانه ی بازار شده که به علت نرسيدن عکس جلد اين کتاب هفته ی بعد با معرفی

اين کتاب هم در خدمتان خواهم بود پس تا آن موقع زياده نمی گويم و دو شعر از شعر های 

بابک دولتی را برايتان مينويسم

و ديگر هيچ... .

 

 

---------------------------------

 

چشم و چراغ اين همه شهريور، چشمت كه باز از غم من تر شد

دنيای من بدون تو يعنی مرگ، حيف اين دقيقه نيز كه پرپر شد

آن روزها حوالی فروردين، دنيای من وسيع ترازاين بود

خاتون كدام پنجره نفرين كرد، كاينگونه شادمانيم آخر شد

هی ريشه زد درخت تمنايت، هی برگ وبارداد ندانستيم

اين گونه سايه برهمه چيزانداخت، اين گونه آن نهال تناور شد

آن قدرآفتاب نگاه تو، بر دستهای يخ زده ام باريد

تا دفترم كه مشتی رخوت بود، لبريزازجنون مصور شد

ديروز ديدمت كه دلت تنگ است، با واژه ها مجاب نخواهی شد

زان روزهای بد كه نبودی تو، تنهائيم هزار برابر شد

سرد است ای پرنده ی معصومم ! حالا ببند چشم قشنگت را

شايد كه خواب مرهم دردی بود، شايد كه صبح حال تو بهتر شد...!!!

 

 

---------------------------

مترسك

دهان گشوده به گفتار انزوايش را

ولی نمی شنود هيچ كس صدايش را

نشد تكان بدهد دست را زمان وداع

نشد تمام كند شعر ماجرايش را

مترسك است، كلاهی و چند تكه لباس

نسيم كوچكی آشفته ادعايش را

دو تكه چوب برايش به جای می ماند

اگر بگيری از اندام او ردايش را

شبيه آينه از ياد برده هر چه كه بود

اگر چه خاطره پرميزند هوايش را

خبر ندارد از آنجا كه پيشتر بوده ست

و شخم كرده زمان خط رد پايش را

برای اين كه نداند چگونه می گذرد

برای اين كه نبينند های هايش را -

كلاغ های سياه اين كسی كه می بينيد

مترسك است ، در آريد چشم هايش را......

 

 

 

 

 

 

كلاغ های سياه اين كسی كه می بينيد

مترسك است ، در آريد چشم هايش را......

 

 

 

 

 

 

يا علی !

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]