مرا در چشمانت فراهم آر ، من تازه متولد شده ام //// اكتاويو پاز شب بو (ایلشن جلاسی)

شعر امروز دیار بیستون

۱۳۸٧/۱/۱٤
 

 

این مردم یک مشت دهانند که با لوله ای به آلت تناسلی شان وصلند!!

                                             صادق هدایت

 

 

 

 

 

 

سلام این اولین صفحه ایست که در سال جدید می نویسم چون شعری پیدا نکردم تصمیم گرفتم این نقدی که مدتها پیش آقای مودب روی یکی از کارهای من نوشته بودند را بنویسم. حتما نظر بدهید شاید دوباره به حال و هوای شعر برگشتم 

   

 از دور می درخشی و می آیی!
  

انجیرزار وحشی و رویایی! این پست‌فطرتان هم‌آغوشت
آواز سکربار تو را کشتند، تو ماندی و ترانة خاموشت

تو ماندی و دو چشم تسلی‌بخش، جسمی به خاک مانده و نورانی
شمشیرهای آخته در قلبت، مشتی حریر سوخته تن‌پوشت

تو چون خدایگان اساطیری، آرام خفته بودی و ترسایان
کفتارسا به ولوله می‌بردند، آب مقدس از تن مدهوشت

اما من انتقام صدایت را، یک روز می‌ستانم از این مردم
فردا دو بال نقره‌ای و بی‌وزن، کم‌کم طلوع می‌کند از دوشت

آن روز تو به هیئت خورشیدی، از باتلاق هاویه می‌رویی
و چشمهای خستة من پیداست، در لابه‌لای گیسوی مغشوشت

باران دوباره بذر می‌افشاند، نارنجهای دامنه می‌رویند
دستان زخم‌خوردة آزادی، فواره می‌زنند از آغوشت

از دور می‌درخشی و می‌آیی، پروانه‌های پیرهنت در باد
ماهی بلند بسته به گیسویت، آویخته ستاره‌ای از گوشت

می‌بینمت که خفته‌ای و باران، بر پوست ظریف تو می‌لغزد
سر می‌نهم دوباره به آرامی، بر شانه‌های زخمی و مخدوشت

انجیرزار وحشی و رؤیایی، بر بسترت بخواب که فردا صبح
این قصه‌ها، من و همة غمهات، ناگاه می‌شوند فراموشت
  

 

مخاطب ایلشن در این شعر یک انجیرزار است، انجیرزاری که وحشی است و رؤیایی، انجیر درختی است نماد صلح است، و در قرآن در کنار زیتون آمده است که آن هم نماد صلح است. صفت وحشی تبادر نخستش، معناهای نامیمونی است، اما وقتی در کنار رؤیایی قرار می‌گیرد، معنایی از بکر بودن و طبیعی و غریزی بودن را ارائه می‌دهد، انجیرزاری که کسی آن را پدید نیاورده است و کسی در آن دست نبرده است و در آرامش درختان انجیرش تغییری نداده است آرامش و صلحی دارد که نتیجه همزیستی طبیعی است.
به عبارت دیگر انجیرزار مورد خطاب شاعر، انجیرزاری است که همان‌گونه است که باید باشد و صنعتی و تکنیکی نیست، بدوی است و از خود بالیده و به قول ما خراسانیها در چنین مواردی «دیم»، چنین انجیرزاری کار دست خداوند است و لطف و احسان او و مرهون و مدیون کسی نیست و زیر وام هیچ‌کس نرفته است. درگیری و تنش در شعر از نیمة دوم مصرع نخست آغاز می‌شود و چهره‌های پلید و آدمهای بد داستان در صحنه ظاهر می‌شوند.
به انجیرزاری که همه چیزش به مقتضای فطرت است و همان‌گونه است که باید باشد، کسانی صدمه زده‌اند که فطرتشان پست شده است و از آنچه باید باشند، پایین‌تر رفته‌اند، «انا خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه إلی اسفل سافلین». چنین کسانی آواز مستی‌آور و شادمانی‌بخش این انجیرزار را کشته‌اند، یعنی پرندگانی را که بر شاخه‌های این انجیرزار می‌زیسته‌اند کشته‌اند و برگهایی را که قسمتی از آواز این انجیرزار را بر عهده داشته‌اند، کشته‌اند و جو بارانی را که قسمتی دیگر از آواز این انجیرزار را متولی بوده‌اند کشته‌اند یعنی آن ارکستر بزرگ که آواز و سرود انجیرزار را می‌نواخته، را این پست‌فطرتان که هم‌آغوش انجیرزار بوده‌اند، کشته‌اند و فرو پاشانده‌اند، صفت «هم‌آغوش» صفت مهمی است، یعنی آن که نابودی را باعث شده است، بیگانه نبوده است و هم‌آغوش بوده است و هم‌آغوشی صفت عاشق و معشوق است یعنی کسی باعث ویرانی شده است که مسئول آبادانی بوده است.
اما با این‌همه، «امید» هم در همین بیت اول رخ می‌نماید علی‌رغم اینکه شروع شعر، غمگین‌کننده و ناگهانی است، تعبیر «ترانة خاموش» امید را به صحنه باز می‌گرداند. این خاموشی هر لحظه ممکن است از بین برود و گفت‌وگو باز آغاز شود و سرود دوباره نواخته شود. ترانة خاموش یعنی اینکه ترانه هست اما خاموش است و می‌بینیم که به زودی روشن می‌شود و زنده، هر مرده‌ای خاموش است اما هر خاموشی مرده نیست. «تو ماندی و دو چشم تسلی‌بخش، جسمی به خاک مانده و نورانی / شمشیرهای آخته در قلبت، مشتی حریر سوخته تن‌پوشت» آن معشوق و محبوب نازنین در همان حال که به خاک افتاده است، دو چشم تسلی‌بخش دارد و جسمش نورانی است، این نوع وصف، ما را به یاد «مادر» می‌اندازد و تنها کسی با مهر مادری می‌تواند درحالی‌که زخم خورده است و به خاک افتاده همچنان مهربان و تسلی‌بخش باشد و امیددهنده.
«تو چون خدایگان اساطیری، آرام خفته بودی و ترسایان / کفتارسا به ولوله می‌بردند، آب مقدس از تن مدهوشت» با وصفهایی که در این بیتها می‌آید به وضوح پی می‌بریم که مخاطب این شعر و آن انجیرزار وحشی و رؤیایی، چیزی جز وطن نیست وطنی که باعظمت و باشکوه و آرام خفته است هرچند که شمشیرهایی آخته در قلبش فرو رفته است و تنش و پوشش سوخته است.
در چنین وضعیتی ترسایان مثل کفتارهایی ولوله‌گر آب مقدس را از او می‌دزدیدند و می‌ربودند، آب نماد و نشانة زندگی است و آب مقدس هم معناهای خاص خود را دارد، ترسا هم که مسیحی است، پس قصه به نظر من این‌طور است که وطن محبوب من زخمی خفته بوده است و یک عده داشتند ثروتهایش را چپاول می‌کردند، «اما من انتقام صدایت را، یک روز می‌ستانم از این مردم / فردا دو بال نقره‌ای و بی‌وزن، کم‌کم طلوع می‌کند از دوشت» از این جای غزل وجهة حماسی شاعر و روح زنده و زندگی‌جوی او رخ می‌نماید و این چیزی است که در شعر پیرزنانة روزگار ما کمیاب است و کیمیا.
اینجا مشخص می‌شود که همان‌گونه که گفتیم آن پست‌فطرتان کسانی بوده‌اند که باید عاشق این محبوب می‌بوده‌اند و وقتی آن محبوب یک سرزمین است این عده هم می‌شوند گروهی از مردم این سرزمین، یعنی هر نوع انحطاطی در تمدنها و دولتها و جامعه‌ها، فرع بر پست شدن همت مردمان است و اینجاست که باید مردانی و زنانی حماسی فراهم آیند و بر این بی‌همتی بشورند و همت و عزم را بازگردانند. رنگ در غزلهای ایلشن جلاسی سهم عمده‌ای در انتقال مضمون دارد او با رنگ‌آمیزیهای فراوان، خیلی از مفاهیم را در آرایش صحنه انتقال می‌دهد.
اینجا هم «نقره‌ای» از این دست است و «بی‌وزن» یعنی چیزی که مادی نیست و جرم ندارد یا به عبارت صحیح‌تر تحت تأثیر جاذبه‌های زمینی نیست. این وصف کوچولو، این مفهوم بزرگ را افاده می‌کند که این محبوب پروازی متعالی و معنوی خواهد داشت و در این حالت است که خود بالها هم طلوع می‌کنند، انگار شعله‌های خورشیدی که خواهد آمد به این بالها تشبیه شده‌اند و آن خورشید در بیت بعد مشخص‌تر می‌شود «آن روز تو به هیئت خورشیدی، از باتلاق هاویه می‌رویی / و چشمهای خستة من پیداست، در لابه‌لای گیسوی مغشوشت» این خورشید خود این محبوب است که انگار در اصل پرنده‌ای بوده است بزرگ و اسطوره‌ای که وقتی از آن پوشش و از آن «باتلاق هاویه» بیرون می‌آید، مشخص می‌شود که پرنده است و پرنده بوده است.
«باتلاق هاویه» همان آغوش پست‌فطرتان است، «هاویه» کلمه‌ای است با معناها و پیشینه واضح در فرهنگ اسلامی و در چنین فضایی است که هم‌آغوشی و عشقی که مبتنی بر پایه‌های صحیح نباشد و در واقع عشقی که عشق نباشد باتلاق است و «هاویه» یعنی جهنم. تعبیر باتلاق برای جهنم بسیار تعبیر کاملی است و وصف حال آنهاست که دست و پا می‌زنند تا از جهنم بیرون بیایند و نمی‌توانند. هنگامی که معشوق از باتلاق هاویه می‌روید و بالا می‌آید، چشمهای خستة شاعر در لابه‌لای گیسوی مغشوش او پیدایند، شیرینی این وصف با در نظر گرفتن اینکه معشوق خورشید است و گیسوی او طیفهای نور، آشکارتر می‌شود و البته این گیسو پراکنده‌حال است و آشفته، چون به تازگی آرام یافته است.
«باران دوباره بذر می‌افشاند، انجیرهای دامنه می‌رویند / دستان زخم‌خورده آزادی، فواره می‌زنند از آغوشت» حالا زندگی شیرین می‌شود، تعبیر بذر افشاندن برای باران، بسیار بدیع است، وقتی باران بذر می‌افشاند بذرها همان قطره‌های آب هستند و آب هم این است، «و انزلنا من السماء ماء فاحیینها به الارض بعد موتها» آب زندگی است که از آسمان نازل می‌شود یعنی همین زندگی زمینی هم از آسمان آمده است و این بحث را اگر ادامه دهیم دهانمان خیلی شیرین می‌شود، جلاسی در این بیت هم تواناییهای نقاشانه خود را بروز می‌دهد، نارنجهای دامنه می‌رویند، بدون هیچ حرفی‌، شادی و طرب مورد نظر شاعر در این تصویر منتقل می‌شود و حالا دستان زخم‌خوردة آزادی، از آغوش محبوب فواره می‌زنند.
وقتی برکت از آسمان نازل می‌شود و باران می‌بارد، زمین هم عکس‌العملی مناسب نشان می‌دهد، استفاده از ترکیب فواره زدن برای دستان زخم‌خوردة آزادی از هنرمندیهای حسرت‌برانگیز ایلشن جلاسی است، اینجا آزادی و زندگی هم‌پوشانی پیدا می‌کنند و یکی می‌شوند. علی داوودی اگر بود به جای «از آغوشت» می‌گفت «در آغوشت» با آمدن کلمه «آزادی» به صحنة معنای مورد ادعای این مقاله مؤیدتر می‌شود. «از دور می‌درخشی و می‌آیی، پروانه‌های پیرهنت در باد / ماهی بلند بسته به گیسویت، آویخته ستاره‌ای از گوشت» این بیت هم هیچ نیازی به معنا کردن ندارد، شادی و طرب پس از زنده شدن را گزارش می‌کند، آن هم به یکی از زیباترین وجوه،
«می‌بینمت که خفته‌ای و باران بر پوست ظریف تو می‌لغزد / سر می‌نهم دوباره به آرامی، بر شانه‌های زخمی و مخدوشت» اینجا شاعر دوباره به همان صحنة اول رجوع می‌کند، و می‌بیند که آن معشوق هنوز خفته است ـ و چون خفته بود ترسایان می‌توانستند غارتش کنند ـ اما باران به آرامی بر پوست ظریف او می‌لغزد یعنی زندگی کم‌کم دارد او را در بر می‌گیرد در این حال شاعر بر شانه‌های مخدوش‌ِ محبوبش سر می‌گذارد و به نوعی تسلی‌اش می‌دهد و یا از او تسلی می‌یابد. تعبیر مخدوش برای شانه‌های محبوب یکی از زیباترین هنرنماییهای ایلشن است، شانه‌های مخدوش یعنی شانه‌هایی که آن‌گونه که باید باشند نیستند و زخمی بودن آنها هم ناشی از همین است، یعنی به عشقها و عاشقانی دچار شده‌اند که آن‌گونه که باید می‌بودند نبوده‌اند و اصولاً عاشق نبوده‌اند.
«انجیرزار وحشی و رؤیایی، بر بسترت بخواب که فردا صبح / این قصه‌ها، من و همة غمهات، ناگاه می‌شوند فراموشت» حالا شاعر شروع می‌کند به لالایی خواندن برای این انجیرزار وحشی و رویایی. هنرمندی برجستة این بیت عطف «غم» است به «من» که معنایی چنین ایجاد می‌کند که آدمها، غمهای این محبوب دارند و شاعر به او وعده می‌دهد که این غمها را فراموش خواهد کرد یعنی با این جلوه و اوضاعی که دارند نخواهند ماند و به طرز دیگری جلوه خواهند کرد. این بیت البته متأسفانه ضعف بسیار ابتدایی‌ای دارد. دچار است به آفت‌ حشو قبیح و آن هم حشوی که با اندکی صرف وقت به راحتی برطرف می‌شود با تغییری از این قبیل: «انجیرزار وحشی و رؤیایی، آسوده‌تر بخواب» این بار این خواب خوابی نیست از آن‌گونه که خواب نخست بود، این خواب خوابی است که به عزم بیداری است و نگاهبانی دارد، اما آن خواب، خوابی ناشی از خستگی بود و با غفلت توأم بود، ان‌شاءالله از این شکوفه‌ها و گلها بسیار ببینیم بر شاخساران آیندة شعر جناب ایلشن جلاسی

                                 علی محمد مودب

 

 

ایلشن جلاسی

[ خانه | خانه ی من | نامه های من ]