دوستت دارم و آسمان قدری بلند تر ميشود

 

 

                                                   نزار قبانی

اين هفته يک کارعاشورايی برايتان می نويسم

 

به علت بلند بودن شعراز شعر ديگران امروز نميتوانم استفاده کنم تا شماره ی بعد. 

ضمنا امير محمدی دوست شاعر و همشهريم وبلاگ هوای تازه را راه انداخته اند او را تنها نگذاريد اين وب به داستان میپردازد و بسيار ارزشمند است . تا بعد !

 

 

 

okeef_framed.jpg

 

 

 

 صحرا سراسر درد و فرياد است امروز

خورشيد زير تيغ جلاد است امروز<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ممسوخ كركسهاي صحرا جمع گشتند

ول ول كنان دور جسدها جمع گشتند

 

خون خدا را سر بريدند آي مردم!

حبل الوفا را سر بريدند آي مردم!

 

خروار خروار آتش و دود است اينجا

دروازه هاي عدل مسدود است اينجا

 

زنهاي دارالحزن را زنجير كردند

فرزند ها را كشته يا زنجير كردند

 

نوزادي از خون سرخ تيري در گلويش

آرام ، ماهي سر نهاده بر گلويش

 

تاريخ مي خواهد غمي ديگر بسازد

مرثيه اي و ماتمي ديگر بسازد

 

مرثيه ي خون سياوش باز بر پاست

صحرا نشينان ، قتل كورش باز بر پاست

 

عيسي دوباره بر صليبش سرخ گون است

هابيل اينجا بار ديگر غرق خون است

 

هفتاد و دو شمشير و دشنه بر زمينند

هفتاد و دو آهوي تشنه بر زمينند

 

من پشت انبوهي خس و خاشاك پنهان

تصوير تلخي از خيانت هاي انسان

 

از جنگ با كفتارها پرهيز كرده

اينك! بهار سبز را پاييز كرده

 

دست شغاد مرگ را از پشت بستم

پيمان با فرزند زهرا را شكستم

 

من آخرين هم رزم ثارالله بودم

تا ديشب آرام و رفيق راه بودم

 

وحشت تمام قامتم را سرد كرد آه

من را بدل به هرزه اي نامرد كرد آه

 

هرگز نگفتند او رفيقي خاذ خو داشت

هفتاد و سه! هم عهد را در پيش رو داشت

 

هرگز كسي از هستيم چيزي نگفته است

از اين نفاق و پستيم چيزي نگفته است

 

تاريخ شايد نام من را پاك كرده

جايي در اين افسانه ها يم خاك كرده

 

شايد زمان نام مرا از ياد برده است

روح سيه فام مرا از ياد برده است

 

در من ذلالت ريشه اي ديرينه دارد

جرم و جنايت ريشه اي ديرينه دارد

 

از جنگ با مقدونيان هم تن زدم من

بر « آريوبرزن » شبيخون من زدم من

 

« استخر » را بر دوش من آتش گرفتند

بر دوش رخوت پوش من آتش گرفتند

  

***

 

آري كماكان بي صدا چون سنگ هستم

تصوير انساني سراسر ننگ هستم

 

پاهايم از وحشت كرخت و سرد گشتند

لبهايم آويزان ، كريح و زرد گشتند

                   

***

 

يك زن، شبيه آفتابي دست بسته

پاي درختي سوخته، بي سر، نشسته

 

ميگريد آشفته، زمين را و زمان را

ميبوسد آهسته، گلوي آسمان را!

 

انگار او« زهرا » ست ، پهلويش شكسته است

يا « مريم » ست او پيش عيسي يش نشسته است

 

جمعيتي مرجوم دورش را گرفتند

خفاشهايي شوم دورش را گرفتند

 

با چهره هايي مفتضح، خون خوار، وحشي

روحي لجنگون، نحس، بد كردار، وحشي

 

ماه ليالي را مي آزارند مردم!

رأس المعالي را مي آزارند مردم!

 

روي زمين بي رحم او را مي كشانند

اين لاشخورها بي محابا ميكشانند

 

الله الله! از شقاوت ازنفهمي

فرياد فرياد! از قساوت از نفهمي

 

صبر خلايق را سر آوردند اينها

شور پليدي را در آوردند اينها

 

بايد كسي كاري كند يك مرد يك شير

يك كوه با غيرت يلي جنگي نفس گير!

 

بايد دلاور مردي از ايران بيايد

با خاطرات رستم دستان بيايد

 

يا مردي از قوم محمد، قوم حيدر

مختار،حمزه، مالك اشتر،ابوذر

 

اما مجال آريا تازي نمانده است

جايبي براي پهلوان بازي نمانده است

 

خون رفيقان دشت را در بر گرفته

خورشيد دست خويش را بر سر گرفته

 

بايد خودم كاري كنم از پشت خاشاك

بيرون بيايم خشمگين، سر سخت، بي باك

/ 54 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دولتشاهی

سلام . سروده هايتان خيلی زيباست . سايتی به شما معرفی ميکنم که عکسهای خيلی زيبايی دارد http://kordestan.4t.com/images اميدوارم استفاده کنيد . موفق باشيد.

ارديبهشت

سلام دوست من. کجایید؟!!به روزیم و منتظر... شاد زی...

علي ثابت قدم

حسين منزوي هم رفت. اين مرد با تمام شکوه و عظمتي که چون يک ستاره‌ي دنباله‌دار ِ عظيم در پي خود داشت، در بيمارستان شهيد رجايي تهران، براي هميشه دست جهان را فشرد. براي هميشه دردها، اندوه‌ها، رنج‌ها و گرفتاري‌هاي بي‌حسابش را تنها گذاشت. اين بار بدترين باری است که به روز شدم ....يعنی از اينکه مطلب به روز شدنم خبر مرگ حسين منزوی ماه غزل سرای ايران است خيلی متاسفم ....((من وتو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری .....که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود/شراب خواستم عمر من شرنگ ريخت به کام من....خيال خام دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود/چه سر نوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم ....تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود.))

پیمان سلیمانی

سلام...///اول دلم فراق تو را سرسری گرفت...///یادش به خیر ...همه باید بروند یه روز دکتر حسینی یه روز حسین منزوی....راستی دیگه سر نمی زنی ...به روزم

محسن

سلام/بابا تو رفتی که زود برگردی پس چی شد/ سراغ ما هم بیا/ خوش باشی

سعیدی راد

سلام. شعر روايی زيبايی بود. با اجازتون تو وبلاگ اشعار عاشورايی ازش استفاده ميکنم.

رضا حساس

سلام شب بو جان گلايه مکن.روزگار غريبی ست نازنين. وبلاگ را در پستوی خانه نهان بايد کرد. از لطفت ممنونم. برحذر باش که سر ميشکند ديوارش. رضا۲X {حساس و اربعين }